درباره گروه رستاک | به بهانه کنسرت بندرعباس

Posted in موسیقی, نقد | ۱ Comment »

این جذابیت همیشه وجود دارد که بدانید دیگران درباره‌ی شما چه می‌گویند. “گروه رَستاک” این دیگرانِ موسیقی محلی ایران است. کردها، لرها، بلوچ‌ها و… دوست دارند ببینند و بشنوند، رستاک از آن‌ها چه می‌گوید و چگونه موسیقی‌شان را بیان می‌کند. در آلبوم اولِ رستاکی‌ها “همه‌ی اقوام من” اثری از موسیقی هرمزگان نیست، اما با این حال در هرمزگان هم رستاک منتشر می‌شود، دست به دست می‌گردد و هنگام کنسرت‌اش سالن مملو از جمعیت می‌شود. رستاک مردم را با موسیقی محلی پیوندی دیگر داده است که ستودنی است.
رستاک در اثر اول خود علاوه بر برداشت و اجرای خودش از موسیقیِ مناطق مختلف، قطعه‌ی اصلی و مادر را هم در آلبوم گنجانده است. این کارِ شایسته و صادقانه، کمک می‌کند مخاطب آشنایی بیشتری با موسیقی اقوام داشته باشد، هر چند این کارِ خوب شاید همیشه به سود رستاکی‌ها هم نباشد. حداقل در پایان این متن که این‌گونه است.

کنسرت بندرعباس، اجرای موفقی بود. سالنی مملو از از خیل مشتاقانی که سرشار از موسیقی رستاک بودند، ارتباط خوب گروه با مخاطب و انرژی که بین این دو جریان داشت نشان می‌داد رستاک به هدف‌اش رسیده است.
رستاک یک گروه است. همه‌ی اعضای آن در خدمت گروه‌اند و در آن حل شده‌اند. بیشترشان از موسیقی‌ِ گروه لذت می‌برند و تلاش می‌کنند با حالت چهره‌ این لذت بردن را هم نشان بدهند. از این روست که این “لذت بردن” آسان‌تر به مخاطب سرایت می‌کند.
با “سمیه قاضی‌زاده” در این متن موافقم که: شادی‌های رستاک سخیف نیست، اما از نگاه من این شادی‌ها همان‌گونه که سخیف نیست، عمیق هم نیست. کافی است چراغ‌های سالن را خاموش کنند و از آن‌جا بزنی بیرون و همه چیز تمام شود. اما چرا برخی اجراها از موسیقی محلی تو را تا چند وقت روی هوا نگاه می‌دارد و یادآوری آن هم بدن‌ات را مور مور می‌کند؟ آیا این حالات شخصی و سلیقه‌ای هستند. موسیقی رستاک برای شما این‌گونه است؟ اگر مخاطب رستاک هستید پاسخ شما به این پرسش به آن‌ها کمک می‌کند. و همچنین به من.
جایی خواندم که سرپرست گروه گفته بود: “من ایمیل‌های دریافتی گروه را مشاهده می‌کنم و با نمونه‌ای مواجه نشده‌ام که بگویند این قطعه را اشتباه زده‌اید.”

شاید در کارهای رستاک اشتباه تکنیکی وجود نداشته باشد اما وقتی همه‌ی جنبه‌های موزیکال را می‌نگریم و قطعات رستاک را با قطعات مادر می‌سنجیم، می‌بینیم که رستاک گاه “اشتباه” هم “زده” است. همین قطعه‌ی “بلوچی” که فراوان شیفته‌ی آنم را نمونه می‌آورم. رستاک نه توانسته حس موسیقیایی قطعه را منتقل کند و نه ارتباط خوبی با ترانه‌ی‌ آن برقرار کند. قطعات موسیقی بروز دهنده‌ی حس‌ها و حالات مختلف انسانی‌اند. تردید، افسوس و حسرت، رهایی، خشم و … این‌ها پیام‌هایی هستند که ما از زبان موسیقی دریافت می‌کنیم  و در موسیقی محلی همان‌طور که رستاک به ما نشان می‌دهد بر آمده از حکایات و اتفاقاتی هستند که برخی قدمت‌شان به چند نسل می‌رسد.
من برای این سوءبرداشتِ موسیقیایی در این قطعه [و هم‌چنان قطعات " لیلا و "رعنا" و...] چند عامل می‌بینم. یکی فاصله‌ی جغرافیایی، که حاصل‌اش فاصله فرهنگی و اجتماعی و… است [که می‌توان با مطالعه و شناخت آن را از میان برداشت] و دیگری سلیقه و تفکر موسیقیایی رستاک [که احتمالا نمی‌شود کاری‌اش کرد]. این سخن به آن معنا نیست که رستاک بدون شناخت و مطالعه دست به این کار بُرده، که چنین فرضی غریب و محال است. اما، ما اثر این مطالعه و شناخت را تنها در نتیجه و اثر می‌توانیم بسنجیم که چندان…
به دیگر نگاه اما این تغییرات [و به گمان من آسیب‌ها] می‌توانند آگاهانه باشند، برای ارتباط با طیف بیشتری از مردم که این نگاه سُخنی دیگر می‌باید.
به امید کارهای بهتر از رستاک که جوانه‌‌ی امید است در این وادی، و هر چه رستاک بهتر باشد ما هم حال‌مان بهتر می‌شود. “اَشوو رستاک” و “نَخستَه!”
سیاورشن | بهمن ۹۰

کیدی | مجله موسیقی هرمزگان

Posted in موسیقی | ۱ Comment »

کیدی [+]

برای تهیه نسخه اورجینال مراجعه کنید به: استریو رامی . بندرعباس فلکه قدس به سمت خ مرادی.

درباره‌ی اسلاید شوی “حسن بردال”

Posted in نقد, هنرهای تجسمی | ۲ Comments »
  • “حسن بردال” را سال‌هاست می‌شناسم و از سخاوت‌اش در انتقالِ دانسته‌هایش بی‌بهره نبوده‌ام. او عکاس و گرافیستی است که خوب مطالعه می‌کند و خوب می‌بیند. آرشیو شنیداریِ موسیقیایی‌اش از بسیاری موزیسن‌های استان هرمزگان غنی‌تر است و ذکاوتش نقطه قوت‌اش. این‌ها را نوشتم نه برای حسنِ عزیز که برای مخاطبانی که سطرهای بعدی را می‌خوانند و شاید گمان برند قصدی جز نیک‌خواهی در این میان است.

  • آخرین جلسه اسلاید شو عکاسان هرمزگان؛ [که اختصاص داشت به بررسی آثار حسن بردال] از قضا اولین جلسه‌ای از این برنامه‌ها بود که توانستم شرکت کنم. شاید سخنان و برداشت‌های من مربوط به یکی دو سال قبلِ فضای عکاسی استان باشد. که البته نه به عنوان یک متخصص و نه یک مخاطب عام؛ آن‌ها را می‌نویسم.

  • همان طور که در جلسه [و به گویش هرمزگانی] گفتم: پخش موسیقی همراه با نمایش عکس‌ها تاثیر دیگری در مخاطبان‌می گذارد که با اثر گذاری عکس به تنهایی متفاوت است. و در واقع اینجا دیگر ما تنها با هنر عکس و عکاس مواجه نیستیم و اصلا این یک اثری است جدای از عکاسی. حسن همان طور که در ابتدا گفتم؛ آرشیو شنیداری‌اش بسیار غنی است و موسیقی‌هایی که برای مجموعه عکس‌هایش انتخاب کرده بود بسیار همخوان و به‌جا بود. چنان‌که در مجموعه‌ی مانکن‌ها ["بدون عنوان"] و “آینه‌ها” که به نظر من عکس‌های معمولی بودند چنان تاثیر می‌گذاشت که گویی شما با یک شاهکار مواجه هستید. حالا این به کنار اگر این موسیقی خوب انتخاب نشده بود می‌توانست نتیجه‌ی معکوس داشته باشد و یک مجموعه‌‌ی خوب را به یک مجموعه‌ی معمولی و یا ضعیف در این قالب تبدیل کند.

  • نکته‌ی دیگری که به آن اشاره کردم. ارتباط بین عکاس هرمزگانی با مردم هرمزگان است. که من با توجه‌ به عکس‌هایی که می‌بینم این روزها در همین فضای مجازی؛ نمی‌توان به آن دلخوش بود. یک بخش از آن البته بر می‌گردد به خود مردم که با دوربین مشکل دارند بخصوص اگر پشت آن یک همشهری باشد. چنان که لابد دید‌ه‌اید مردم با دوربین توریست‌های فرنگی خیلی راحت‌ترند. این شاید در دیگر نقاط هم وجود داشته باشد؛ ولی باید چاره‌ای بیندیشیم برای این مشکل چرا که ما داریم زمان را از دست می‌دهیم. فرهنگ‌ها، آداب و مردم دارند عوض می‌شوند و ما این تغییرها را به خوبی ثبت نکرده‌ایم. شاید شما  بگویید من بدون توجه به موقعیت مکانی عکاسی می‌کنم یا سلیقه‌ی شخصی من چیز دیگری است اما فراموش نکنید گاه سلیقه‌های شخصی با توجه به توانایی‌ها شکل می‌گیرند.

  • حسن بردال در این جلسه عکس‌ها را به گونه‌ای انتخاب کرده بود که روند عکاسی‌اش از ابتدا تا کنون را نشان بدهد. این کار حسن صادقانه و قابل تقدیر است اما برخی مخاطبین با تمامی آثار حسن مانند “لباس پادشاه” برخورد می‌کردند.

“خانواده وینگفیلد” اثر جدید گروه تئاتر و حرکت کارگاه

Posted in یادداشت‌های مهمان | No Comments »

گ روه تئاتر و حرکت کارگاه در تازه‌ترین اجرای خود پس از پروژه بین‌المللی کاریزنو درAttakkalariBiennial2011 نمایشی  را با عنوان خانواده وینگفیلد بر اساس نمایشنامه باغ وحش شیشه ای اثر تنسی ویلیامز به کارگردانی مجید جمشیدی جهت اجرای عموم در بندرعباس به روی صحنه می‌برد. این نمایش در  فصل اول اجرای خود پنج شب در  فرهنگسرای طوبی به روی صحنه خواهد رفت. فتحیه بقایی؛ع لی رستمی، راضیه ذاکری و مجید سرنی‌زاده بازیگران این نمایش هستند.حضور افتخاری مهدی عطایی دریایی در نمایش و همکاری تعدادی از فعالان تئاتر استان از جمله افراد زیر در سایر بخش‌های این اثر جالب توجه  می‌باشد.

طراح صحنه : عیسی صادقی ، طراح لباس : گل‌نسا زارعی ،طراحی و اجرای نور : غلامرضا رحیمیان ، حامد رضوانی ،انتخاب موسیقی : ناصر منتظری ،طراح پوستر و بروشور : هما جمشیدی ،طراحی و اجرای گریم : رحیمه ایرانمنش ،منشی صحنه : سارا رنجبر ، پریسا جلالی،مدیر تدارکات : مهدی میرزاده ،ویدئو : رضا غریب‌زاده دریایی،…

نمایش خانواده وینگفیلد از تاریخ بیست و یکم الی بیست و پنجم آبان ماه ساعت ۱۸:۳۰ در سالن فرهنگ اجرا خواهد شد.  محل های فروش بلیط نمایش: کانون فرهنگ دانشگاه آزاد اسلامی بندرعباس. انجمن هنرهای نمایشی هرمزگان. کانون تئاتر دانشگاه هرمزگان و قبل از اجرا در محل سالن.

منبع: جغد بندری

چهارمین جشنواره هنرهای تجسمی هرمزگان

Posted in هنرهای تجسمی | No Comments »



دبیر جشنواره:

ابوذر نوروزی نژاد

داوران:

طراحی و نقاشی: جواد مدرسی، مهدی چیت سازها، احسان میرحسینی

گرافیک: آرش تنهایی، خیام مویدی

تصویر سازی: سید حسام الدین طباطبایی

حجم: داوود جباری فرد، موسی عامری پور

جوایز:

نفر اول: ۶ میلیون ریال

نفر دوم: ۴ میلیون ریال

نفر سوم: ۲ میلیون ریال


تقویم جشنواره:

آخرین مهلت ثبت نام: ۱۳۹۰/۸/۱۹

بازبینی و اعلام نتایج: ۱۳۹۰/۸/۲۱

افتتاحیه جشنواره: ۱۳۹۰/۸/۲۵

اختتامیه: ۱۳۹۰/۸/۲۷


نگاه به زمین

Posted in روزمره نویسی | ۲ Comments »

وجود یک ماکت از کره زمین در اتاق‌تان، می‌تواند تاثیری شگرف بر نگرش، رفتار و حتی آینده‌ی شما داشته باشد. |سیاورشن|

تا حالا آرزو کردی ماه باشی؟

Posted in ادبیات, نقد | ۶ Comments »

تا حالا آرزو کردی ماه باشی؟

- دکمه‌ی جلوی شلوارت بازه!

این دیالوگی شگرف است برای من. آن را چند روز پیش بر روی دیوارم نوشته بودم و تنها چهار تن از دوستانم که هر کدام آدم‌هایی متفاوت از هم هستند آن را پسندیده بودند و دیگران هم اگر پسندیده بودند احتمالا از روی حجب و حیا لایک نکرده بودند. چنان‌که از بین این چهار دوست همه مرد هستند! اما من بر روی چیزهایی که وجود ندارند قضاوت نمی‌کنم و مبنا را بر این می‌گذارم که اغلب دوستان این دیالوگ را نپسندیده‌اند و یا از آن گذشته‌اند. این هم یکی از ویژگی‌های این دیالوگ است.  نمی‌دانم کجا این را شنیدم یا خواندم. اما با هر بار خواندنش این تصویر در ذهنم نقش می‌بندد که دو مرد شبی مهتابی در جنگلی حرکت می‌کنند. آدم اول از پشت درخت بزرگی در می‌آید در حالی که سعی می کند کم‌تر تلوتلو بخورد رو به دیگر دوستش یا همان آدم دوم که هنوز آرام در حال خوردن یا نوشیدن است می‌گوید:  – تا حالا آرزو کردی ماه باشی؟

آدم دوم نگاهی کوتاه به او می اندازد و پاسخ می‌دهد: – دکمه‌ی جلوی شلوارت بازه!

جمله اول در اوج شاعرانگی و تازه‌گی است. ماه که هماره نشان دلبری و زیبایی است. این بار به جای توصیف و تمجید؛ هدفِ فتحِ یک آرزوست. سوالی که شاید برای اولین بار بر زبان آمده است.

آدم دوم دور از این حس و حال است. نگاه او به سمتی است که یکی از گرایش‌های مادی بشر را نشانه می‌رود. جایی که دکمه شلوار آدم اول قرار دارد و احتمالا گرد و زرد رنگ بودن آن [که بسیار هم محتمل است] یک تشابه طنزآلود با ماه آدم اول دارد.

- تا حالا آرزو کردی ماه باشی؟

ماه بودن دشواری‌های خودش را دارد. تنهایی‌ها. یکنواختی‌ها و احتمالا دیگر مشکلات زندگی قمری! جمله آدم اول تنها یک پرسش نیست.

به دیگر نگاه آدم دوم می‌تواند آدمی دقیق و تیزبین باشد که توجه آدم اول را از آسمان و ماه آرزو و… به نقصان خودش ارجاع می‌دهد. در این نگاه هم نگاه مادی‌گرای این آدم دوم هم‌چنان وجود دارد اما با چاشنی دقت و آگاهی و بینش…

از این روست که من این دیالوگ را دیالوگی شگرف می‌دانم. نگاه‌های متفاوتی می‌توان به آن داشت.

عکس از: Tamas Ladanyi

از مهتاب تا مهتاب/ اسد جهانشاهی

Posted in موسیقی, نقد, یادداشت‌های مهمان | ۱ Comment »

خیلی وقت بود یه کار درست حسابی و تو دل برو که رغبت کنی هی شعر رو جلو عقب بزنی و برسی به ملودی اول کار و بعدشم زیر صداها و اینترو کار خلاصه یه آهنگی که بندرعباسی باشه و بشه بهش گفت آهنگ گوش نداده بودم. تا اینکه دیشب داشتم از مجید نصیری می‌پرسیدم چه خبر از کار جدید؟ گفت: مهتاب از مجید سالاری…اسمشو یه بار دیگه شنیده بودم، راستش یکی دوبار از نزدیک دیده بودمش؛ پسر خوب و سر به زیر و محجوبیه، خیلی هم کم سن و سال می‌زد. اولین بار پارسال پیش ابراهیم علوی دیدمش. داشت عودش را روی صدای مجید کوک می‌کرد وقتی خوند فهمیدم سولفژ کار می‌کنه. صداش هنوز مردونه نشده بود و سوز قشنگ و تحریر گیرایی داشت. بعدا فهمیدم از شاگردای محمد شهسواری بوده. آره…بازم استاد و بازم معرفی چهره جدید…
بعد از چند وقت آهنگ “سر گپ” شو شنیدم. بازم تو صدای نازک و صافش یه گیرایی خاصی شنیدم که مجبورم کرد تا ته شعرو گوش بدم. شعر استاد بود و تنظیم مجید نصیری. حالا بعد از گذشت چند ماه این بار مهتاب با شعر و آهنگ دلنشین و فوق‌العاده استاد و ناله‌ی عود ابراهیم علوی و ویولون بابک شهرکی  و تنظیم مجید در اومد.
بازم حس کردم صدای مجید سالاری روی این آهنگ استاد قشنگی دو چندان به مجموعه کاری داده و بازم داره نوید کارای قوی و ماندگار بندرعباسی رو میده… فقط آرزوی تداوم این کارا و اجراهای بهتر و موفقیت مجید سالاری عزیز و معرفیش به یکی دیگه از خوانندگان شش دانگ استان دارم. چون میدونم هنوز کار برای بهتر شدن و بهتر خوندن داره. لهجه‌ی بندری باید بگیره کاراش. هرچی بیشتر این آهنگو گوش میدم بیشتر به خاکی بودن و زحمات شهسواری پی می‌برم…تو دل این آهنگ حرف دل شهسواری خوابیده…قدرشو بدونیم…
اسد جهانشاهی

و بلاخره مهتابی در موسیقی پاپ بندرعباس رویت شد!

Posted in موسیقی, نقد | ۷ Comments »

• وقتی کسی را نمی‌شناسی و تصوری ازش نداری و درباره کارش می‌خواهی بنویسی و تنها شناخت‌نامه او اثرش است؛ نوشتن برای خودت جذابیت و حال هوای دیگری دارد.

• پس از مدت‌ها یک اثر در موسیقی پاپ بندرعباس مرا سر شوق آورد و وادارم کرد یادداشتی بر آن بنویسم. قطعه [مهتاب] با صدای “مجید سالاری” که انگار جوانی است نوزده یا بیست ساله که از شاگردان “محمد شهسواری” است و البته در همین کار هم تاثیرپذیری او از محمد شهسواری به وضوح دیده می‌شود. کار از آثار و ترانه‌های محمد شهسواری است و “مجید نصیری” آن را تنظیم کرده است.

• این تنظیم را بیشتر از کارهای قبلی نصیری دوست دارم هر چند باز هم کار خاصی نیست اما به روزتر از تنظیم‌های پیشین اوست. فکر می‌کنم گوشه‌گیری محمد شهسواری و مجید نصیری در کارهای‌شان هم تاثیر گذاشته و من فکر می‌کنم آرشیو شنیداری این دو هنرمند عزیز خیلی خاص و محدود است. شاید بیشترین آثاری که گوش می‌دهند موسیقی ساخته خودشان و دایره خودشان باشد. [این برداشت من است و البته می‌تواند اشتباه باشد. می‌توانم متن مفصلی در این باره بنویسم اگر فرصتی و رغبتی بود.]

• در دقیقه ۲ و ۵۴ تا ۵۶ ثانیه انگار اتفاق ناگواری در این قطعه می‌افتد! یا برای گوش من این‌طور است؟

• کارهای شهسواری همیشه یک خلوص خاصی در خودش دارد که من آن‌ را حس می‌کنم. این ملودی را دوست دارم و ترانه را هم.

• مجید سالاری خواننده توانایی است. مانند استادش بر ریتم بندرعباسی خواندن تسلط دارد و علاوه بر آن ارتباط خوبی با ترانه و کلمات دارد.

• امیدوارم که سالاری قصد تبدیل شدن به یک ماکت از شهسواری را نداشته باشد و هر چه زودتر شخصیت مستقل  هنری خودش را در آثارش نشان بدهد. اینکه او مانند هم نسلان خود علاقه‌ای به انتشار عکس‌اش در کنار کار موزیک‌اش ندارد، از یک سو جالب و مثبت است و از یک سو هم نگران کننده است! او اگر می‌خواهد یک هنرمند مردمی باشد بهتر است عادت کند به دیده شدن.

 

منبع موسیقی سایت شرجی

دنیا دست کیه پدربزرگ؟

Posted in روزمره نویسی | ۶ Comments »

پدر بزرگ من یک مرد روستایی است. با اینکه سال‌هاست در شهر زندگی می کند ولی هنوز روح و منش و رفتارش روستایی است. او در میان‌سالی خواندن و نوشتن و الفبا را از دایی‌ام [که خود انسان فرهیخته‌ای است و صاحب مکتوباتی...] آموخت و پس از آن بود که هجوم آورد به کتاب‌هایی که دم دستش بود یا همین دایی‌ام به فراخور علاقه‌اش  در حوزه دین برایش تهیه می‌کرد. چندی در خانه‌اش و محله‌ی “سید کامل” مکتب‌خانه‌ای راه انداخته بود و به کودکان قرآن می‌آموخت.

از آن پیرمردهایی است که تا ازش نپرسی و تا ضرورت نباشد سخن نمی‌گوید. من این اخلاقش را خیلی دوست می‌دارم. و دوست دارم در آینده اگر پیر شوم پیرمردی مثل او باشم. نه آنهایی که از پُرچانگی اطرافیان‌شان را کلافه می‌کنند. مثل او کلی حکایت تاریخی از بر کنم و برای نوه‌هایم تعریف کنم. زیر آسمان پر ستاره دهات‌مان لم بدهیم و صدای چِرِت‌ها هم زیر صدای من باشند.

این پیرمرد؛ تنها رسانه‌اش همین تلویزیون خودمان است مثل اغلب روستایی‌های دیگر. اما شما نباید کسی را به خاطر روستایی بودن دست‌کم بگیرید. او هیچ وقت مغلوب هیچ رسانه‌ای نشده و همیشه تحلیل خودش را دارد. چندی پیش همان‌گونه که شرط بازکردن سرِ سخن با پیرمردان است ازش پرسیدم: خب پدربزرگ؛ چه خبر؟ دنیا دست کیه؟

کوتاه و نغز پاسخ داد: “دنیا دست هر کسی که تلویزیون دستش است.”

پ ن: چِرِت: جیرجیرک

“گنوغ” خاطره و اثری مشترک از صالح سنگ‌بُر و ناصر عبداللهی

Posted in ادبیات, موسیقی | ۱۱ Comments »

دیشب با دوستی نشسته بودیم و در آرشیو من می‌چرخیدیم. سر زدیم به پوشه “صالح سنگ‌بُر” و عکس‌ها و گفتگوهامان را مرور کردیم. عکسی از او که شبی کنار ساحل  ازش گرفته بودم را روی وب به اشتراک گذاشتیم. صبح همان دوست پیام داد که: “امروز سال‌روز درگذشت صالح است. عجیب است نه؟”

■ ■ ■

صالح سنگ‌بُر

اوایل دهه هفتاد که “ناصر عبداللهی” تصمیم گرفته بود که دیگر در عروسی‌ها نخواند هم‌زمان شد با ارتباط نزدیک‌اش با صالح سنگ‌بر [فعال سیاسی پیش از انقلاب و بهترین فوتبالیست هرمزگان تا کنون] که آن روزها رو آورده بود به ترانه گفتن. اوج کار این دو هنرمند اثری است ماندگار به نام گنوغ [دیوانه] که در تاریخ ترانه‌ی هرمزگان جایگاهی دارد برای خود و موسیقی آن هم با گذشت حدود ۱۵ سال هنوز تازه است و اگر ناصر فرصت تنظیم دوباره آن را می‌یافت از آثار ماندگار موسیقی ایران هم  می‌توانست باشد و موسیقی پاپ ایران را تکانی بدهد. ناصر آن‌گونه که “محمدرفیع اشعری” [از نوازندگان قدیمی عود هرمزگان و سازندگان به نام عود در ایران] می‌گوید در آهنگ‌سازی این کار از تکنیک نوازندگی عود هرمزگان استفاده کرده است. هر چند ناصر در آن سال‌ها فقط با یک کیبورد این کار را ضبط کرده اما با گوش سپردن به صداها می‌توانید حدس بزنید که چه ایده‌های برای این کار در ذهن داشته است. لینک دانلود قطعه‌ی گنوغ [■]

■ ■ ■

رابطه نزدیک صالح و ناصر پس از عزیمت ناصر به تهران کدر شد. خیلی دوست داشتم این دو را دوباره به هم نزدیک کنم اما هر دو طرف علاقه‌ای نشان نمی‌دادند. هر چند هیچ‌گاه زبان به بدگویی از یکدیگر هم نگشادند و تنها به این بسنده می‌کردند که:

صالح: به ناصر گفتم حق نداری گنوغ را بخوانی! چون شما دیگر گنوغ نیستید!

ناصر: [با چاشنی لبخند] صالح گنوغ است!

پایان سال ۸۵ که سال درگذشت هر دوی این‌ها بود این دیالوگ‌ها را مرور می‌کردم و ناخودآگاه به یاد حکایت ملاقات “ابوسعید ابوالخیر” و “ابن سینا” افتادم.[■] هر چند قیاس مع الفارق است اما ذهن را که نمی‌توان مهار کرد…